Monday, March 26, 2007

پيشنهاد 2

برين BABEL ببينين، له بشين!

Friday, March 23, 2007

Haftsin

A major part of the New Year rituals of the New Year's Day festival (NOWRUZ) is setting a special table with seven specific items beginning with the letter sin (S). All of these Items stand for sth:

Sabzeh: wheat or lentil sprouts Made from wheat or lentil this S signifies rebirth and renewal.
Samanu: a creamy Wheat pudding. Wheat and wheat products signify sweetness and fertility.
Seeb: apple symbolizes health and beauty.
Senjed: the dried fruit of lotus tree for love.
Sir: garlic which is considered medicinal represents health.
Somagh: sumac berries symbolizes the spice of life. Some say Somagh represents the color of the sunrise and with the sun all evil is conquered.
Serkeh: vinegar represents old age and patience.

There are other things you can place on the table which may not begin with letter 's' but have significance. For instance, a book symbolizing wisdom (Koran, Bible, Torah, Avesta or other Scriptures, or Poetry depending on beliefs)

Ayne: A Mirror To bring light & reflection of the life into the New Year
Sha’am: Two Candelabras Candles large or small symbolize fire, energy and Happiness.
mahi: Gold Fishes (usually two) in a fish bowl for life / Water for brightness.
Sekeh: Gold Coins Wealth and Prosperity .
Tokhm-e Morgh: Decorated Eggs Symbolizes fertility of People and Land. (Eggs are painted by children much like Easter eggs are painted.)
Esfand or Esphand: Wild Rue A brazier "Manghal" holding burning coals sprinkled with "Esphand" a popular incense. It keeps the evil eye away and brings on health.
Sonbol and Laleh: hyacinth and tulip, two flowers symbolize spring.
The table may also include an orange floating in a bowl of water to symbolize planet earth floating in space.

Thursday, March 22, 2007

سال نو ما چطور بود؟













imis اومد پيشم که خيلی خوب شد.. وگرنه من بيچاره ميموندم با يه من آرزو... با fred که هم روز سخت کاری داشته و هم پيش دندونپزشک بوده و انقدر آمپول سر شدن نوش جون کرده بوده که تو هپروت با alien ها ميرقصيد.... من بيچاره ميموندم با پشمک وروجک که ميترسيدم چشم ازش بردارم بپپره تو حوض ماهی ها که داشتن از ترس سکته ميکردن... من بيچاره ميموندم و پاشا که آب ماهی ها رو بو ميکرد و لب و لوچه اش رو ميليسيد... آره! خيلی خوشهال بودم Imis پيشمه! خيلی!
بعد از اينکه عيدی 500 و 1000 تومنی که لای حافظ گذاشته بودم رو به Imis و Fred و خودم دادم و کمی واسه خودم رقصيدم، 40 دقيقه تموم سعی کردم با مامان و بابا که از تنهايی، اين عيد فرار کردن مسافرت (تونس) و ميدونم لحظه سال تحويل گريه کردن، و با نگيسا که هميشه از عيد بدش مييومد تماس بگيرم. (يادش به خير! مامان مجبورش ميکرد لباس نو بپوشه. تو همه عکس های عيد که برام ميفرستادن قيافه اش اخمو و خواب آلو بود... با شوق و ذوق و تو نستالژی عيد ديدنی هم که ازش ميپرسيدم خوب، کيا رو ديدن؟ جملشو به حالت اعصاب خورد با "اه بابا..!!!" شروع ميکرد) ....hah! اين اوّلين عيدش تو خارجه غمش رو پای تلفن شنيدم!!.. (مثل غم کولری که تا وقتی تو هوای 40 درجه کار ميکنه، به نظر نميرسه، ولی لحظه ايی که خراب بشه غمدارش ميشيم!)

سفره هفت سينم ريزه کاريش با اونی که باهاش بزرگ شدم کمی فرق ميکرد. يه mail هم برا خانواده جديد امريکاييم نوشتم با توضيح عيد و هفت سين. چند تا جمله اش -که خودم هم تا حدّی نميدونستم و از Int پيدا کردم- رو اينجا کپی ميکنم. شايد براتون جالب باشه. مشکل...البته مشکل که چه عرض کنم.. خوبی partner خارجی داشتن اينه که ساده ترين چيزای فرهنگی رو که ما اوتماتيک و بدون فکر کردن روشون ياد گرفتيم و انجام ميديم رو بايد توضيح داد. اين باعث ميشه که خودت رو اين چيزا يهو آگاهانه فکر ميکنی. حس عجيب خوبيه. (ياد اون روز افتادم که چند سال پيش با بابا و دوستهای اداريش تو يه رستوران ايرونی 2 تا ظرف بزرگ پيش غذا برا ما 6 نفر اوردن. دو آقايی که جلو Fred نشسته بودن بهش تعارف کردن و گفتن بفرما شما اوّل بکش! Fred هم که فکر ميکنه بايد اوّل بکشه، بدون يک کلمه کمی ميکشه تو پيش دستيش. من لبخند زدم و بهش آروم گفتم يکی که مخصوصاً هم از تو بزرگتره و بهت تعارف ميکنه، تو هم بايد بگی: "نه! جون اصغر! شما بفرماييد!" تا اون اوّل بکشه. با تعجّب ازم پرسيد: "اگه همه به همه بگن نه تو بکش آخرش کی ميکشه؟" گفتم:"تو کاريت نباشه! تو يکی نکش!" ...البته الان ديگه تعارف رو تقريباً خوب ياد گرفته!)

سال تحويل ساعت 1:07:20 صبح بود به وقت اينجا. خلاصه بعد از 3 شيشه شراب و توضيهات مفصّل راجع به نوروز و ديد و بازديد (بيچاره دوستهام هر سال دم عيد از اين توضيهات ميشنون) من و imis هم ساعت 5 صبح رفتيم خوابيديم.

حالا البته ماهی ها رو که از مغازه مش قاسم تو فرانکفورت خريدم رو موندم چه کنم! فعلاً تو يه اتاق گذاشتم که درش بسته است. چند تا .optionدارم. يه فکری ميکنم.

خوب باشين!

Tuesday, March 20, 2007

سالی يه بار اجازه دارم گريه کنم

عدد هفت حدّاقل اين شگون رو برام داشت که امسال که هفتمين عيدمه اينجا خوشبختی چيدن سفره هفت سين رو با تمام وجودم حس کردم. به گريه ام کمکی نکرد. قرار هم اين نبود. ...خوشبخت ترينم کرد! ..البته شايد اگه نميذاشتمش به نظرم نميرسيد چقدر دورش خاليه!

عموم يه Benjamin cd به Fred داده که عيدم رو با اون گذروندم.

دلم ميخواد همه تون شاد باشين! يه سال خيلی خيلی خوبی داشته باشين!

Friday, March 16, 2007

چقدر خاطره!


الان 6سال بيشتره اينجام. تو 4 سال اوّل 4 دفعه خونه ام رو عوض کردم. الان تو خونه پنجمم. هر خونه يه فاز از زندگيم بود. عجيبه که آدم با خونه هاش هم تغير ميکنه.

پريروز با دخترها رفته بوديم تو هوای آفتابی که خيلی عجيبه واسه اين ماه يه قهوه نوش کنيم. يه سر به خونه سوّميم زديم که خالی بود. نعلی که قرار بود برام خوشبختی بگيره هنوز به درش بود.

Wednesday, March 14, 2007

ديشب

..بگيريم همين نگيسای خودمون. مست ميکنه زيگ-زاگ عليلی ميزنه تا اتاقش. از اونجا که هنر روی پا ايستادنی که مامان و بابای بيچاره مون با چه بردباريی در کودکيش بهش ياد داده بودن رو با چندين گيلاس و به سلامتی قورت داده بوده پائين و مخش چرخ و فلک بازی ميکرده و چشاش کليد اتاقشو پنج تا ميديده، هر جوری تمام تمرکزشو جمع ميکنه در اتاق باز نميشده که نميشده...

يه مرد در اين حالت چيکار ميکنه؟

ممکنه يه سطل آشغالی، گلدونی، ديواری پيدا بشه که جيشش رو نوش جونش کنه، ممکنه يه چندين عربده ايی تحويل دنيا و همسايه های بيچاره بده تا ولو بشه دم در و خرپف غولآسا بکشه..... تا صبح

ولی نه! نگيسا چيکار ميکنه؟

حتی در اين حالت هم مخشو به کار ميبره و چون روغن پيدا نميکنه، کليدش رو به طرز معجزه آسايی ميکنه تو استفراغ دم درش و بفرمائيد... در به راحتی باز ميشه!!

Thursday, March 08, 2007

روز بين الملّی زن



کار بکن که از نظر مالی رو پای خودت باشی. تحصيلات داشته باش، بخون و تلاش کن که کودن نباشی. به ظاهرت برس که زيبايی و زنانگيت رو حفظ کنی. قوی باش که نه تنها برای خودت بلکه برا مردت و بچه هات پشتگاه باشی. به کارت برس، به خونه ات برس، به خانواده ات برس! سعی کن همه جا خودت رو ثابت کنی، پشتگاه باشی، نمونه باشی.

اين بحث های برابری با مرد همه اش حرفه. به عنوان يه زن بايد بهتر از مردها باشی که به رسميت شناخته بشی!

يکی يه دفعه ازم پرسيد:"نظرت چيه؟ خونه داری يا career ؟" گفتم :"جفتش!" ابروهاشو انداخت بالا. آره. جفتش کار حضرت فيله! نه..نه.. جفتش کار يه زنه!

من با عروسک بازی و نازنازی بار اومدم... مثل خيلی ديگه از دخترها تو جامعه مون. الان فکر ميکنم چرا بهم ياد ندادن چی به سرم ميياد؟ چرا ياد نگرفتم قوی ترين باشم؟ چرا بابام زد تو گوشم که 16 سالگی بنا بر تصميم مستقل خودم با دوست پسرم رفتم جشن تولّد يکی؟ چرا مامانم بهم آشپزی و خونه داری ياد نداد؟ چرا کتک خوردم که با پسرهای دوستهای خانوادگيمون شرط بندی کرده بودم و تو زمستون با مايو پريدم تو استخر؟ چرا تحسين نشدم که تو دهن پسرها بزنم، که بهشون نشون بدم؟ چرا تمام تلاش مامان و بابام اين بود که من يه lady باشم؟ که چی بشه؟ آخه مگه تو اين جامعه ميشه با lady بودن نون در اورد يا زمين تميز کرد، يا سوپ پخت وقتی مرد نازنازيت مريض ميشه، يا حسابداری کرد؟!

من عروسک خوشگلی بودم! يه عروسک مامانی با موهای خرگوشی که وقتی بابام از سر کار ميياد بوسش کنم، که بيشتر و بيشتر بهش حس محافظم-بودن رو بدم. مامانم هيچوقت بهم پشت پرده رو نشون نداد! يادم نداد که چه محافظی برا همه مونه. زن بودن رو خودم بايد ياد ميگرفتم!

آره! زن بودن کار سختيه! دنيا رو ما داريم با دستهای ظريف نا مرئيمون می چرخونيم! روزمون مبارک! :)

Sunday, March 04, 2007

چه يکشنبه قشنگی!

از خواب پا شدم ديدم پاشا برام گل اورده گذاشته کنارم لبه تخت و نشسته کنارش داره منو با اون چشمای درشت آبيش که پر از محبّت و غرورن نگاه ميکنه. پاشدم چون پشمک اومده بود روم و ميو ميکرد و نوازش ميخواست. لبخند زدم و جفتشونو ناز کردم و ديگر بار خدا رو شکر کردم که نعمت نگه داشتنوشو دارم. کمی کتاب خوندم تا باز خوابم برد. چه خواب عجيبی ديدم. که با يه پسری دوست شدم ولی ميخوام باز برگردم با Fred باشم ولی ميدونم که دلش رو شکستم و اين حرفها. ميدونم. عشقه. و ترس از دست دادن Fred که گاهی خوابی تو اين مايه ها ميبينم. چشمهام رو که باز کردم پاشا با يه شاخه گل ديگه تو هدنش نشسته بود تو position قبلی کنار اون يکی گل. من بين گلها عاشق گل لاله ام. Fred اينو ميدونه و هر 2-3 هفته يه بار با يه دسته گل لاله مياد خونه. زيباييش تو دهن پاشا انقدر پر رنگ بود که چند ثانيه خيره موندم که اکس خياليم با تمام جزئيات صحنه و حسّم گرفته و ذخيره شه. باز از اون لحظه هايی بود که پيش خودم فکر کردم اگه همين الان بميرم راضی ترين و عاشق ترين ميميرم! حيف که عمر اين زيباترين گل کمترينه.

از اتاق پاشدم که از مهمونمون خداحافظی کنم. Fred ميخواست ببرتش فرودگاه. وسط small talk ا خداحافظی بهش گفتم: "پاشا برام گل اورده بود تو رخت خواب" و يه نگاهی به گلدون روی ميز انداختم که با شاخه های کج شده ردپای جنگ بين چنگال و دندون پاشا و ظرافت سبز شاخه لاله بود. با پوزخند گفت:"آره! شوهرت هم صبح زمين و ميز رو که پر از گل و برگ بودن تميز کرد.تا اون گلها به تو برسن ده تا گل پاره کرده. پشمک هم با همشون بازی کرد."

ميدونم. گل تو خونه من دووم نداره. Fred هم ميدونه. ولی اون باز گل ميخره. پشمک و پاشا و من هم -هر کدوم يه جور- عاشقشيم.