Friday, September 29, 2006

the paradox of waiting!

چند درصد زندگيم در انتظار ميگذره؟ انتظار يه نامه، يه email، يه زنگ، اتبوس، قطار، کلاس، امتحان، غذا، يه کسی، يه چيزی، درواقع هيچکاری بدون انتظار نميشه کرد. هر غلطی ميکنم انتظاره.. .. چقدر آخه وايسم منتظره همچی؟ صبور بودن يعنی چی؟ يعنی بجای 80% زندگيم 90% انتظار بکشم و صدام در نياد؟ معلومه که وقتی انتظار ميکشم سعی ميکنم يه کاری کنم که فقط انتظار نکشم بلکه يه غلطی واسه کردن داشته باشم؛ تو قطار کتاب ميخونم، رو دوچرخه موزيک گوش ميدم، قبل از امتحان درس ميخونم. هميشه يه کاری ميشه پيدا کرد تو انتظار. ولی وقتی يه کاری ميکنی حد القل انتظار 15 تا چيز ديگه رو داری ميکشی؛ انتظاره يه tvshow که هفته ديگه ميياد، انتظار آخره هفته که يه کاری ميکنی، انتظار تموم اون چيزايی که از بعد از اون اتّفاق تا چند سال ديگه قراره يه موقع اتّفاق بيافتن..

نکنه زندگی يعنی انتظار. و نکته اينه که تو اين انتظارکشيدنها زندگيت رو ميسازی! چه paradox ی! انتظار ميکشی که يه اتّفاقی بيافته ولی تو اون انتظاره زندگيتو ميسازی. ميشه نتيجه گرفته که ارزش انتظار واسه زندگيت مهمتر از ارزش اون اتّفاقيه که انتظارشو ميکشی؟ چون در حين اتّفاق به هر حال انتظار هزار تا چيز ديگه که ديرتر اتّفاق ميافتن رو ميکشی و در حال اتّفاق کار خاصی نميکنی جز با اون اتّفاق مشغول بودن ولی در حين انتظار لحظه لحظه ات رو شکل ميدی که رويهم زندگيت رو نقش ميدن. اگه اينطور باشه که قسمت اوّل قضيه، اينکه انتظار مسخره است غلطه چون عميقتر که بشم ميبينم انتظار مهمتره.... احتمالاً اين يه دليل برا جمله "در لحظه زندگی کردن" ه!

Monday, September 25, 2006

Crazy

من واقعاً عاشق اين آهنگ شدم. ويديوش هم فکر ميکنم بر گرفته از يه تست روانشناسی يا بهتر بگم psychoanalysis به نام Rorschach test. گاهی تو فيلمهای criminal ممکنه اسمش رو شنيده باشين که البته مثل هر کوفت ديگه ايی commercial ميشه شديداً اشتباه به کار ميره و اشتباه فهميده ميشه. نميخوام کل سمينار Rorschach م رو اينجا تعريف کنم ولی محض اينکه بدونين منظورم از اينکه اين منو ياد اون تست ميندازه چيه حدودی بگم قضيه اش چيه. اين يارو آقای Herman Rorschach يه سويسی بوده که از زمانی که يه دانشجوی معمولی بوده علاقه خاصّی به بازی با جوهر داشته. حالا هی چند قطره جوهر می ريخته رو کاغذ و کاغذ رو چند بار تا ميزده و حال ميکرده چه نقش و نگاری در ميومده.. بعد يه مدّتی متوجّه ميشه که اون نقش و نگار رو به هرکی که نشون ميده هر آدمی يجور ديگه تفسيرش ميکنه. بعد از Exner, Rorschach مياد و بعد از اون يک سری محقق ديگه... تست Rorschach تشکيل شده از دقيقاً ده تا نقش جوهر که به يه Client داده ميشه و اون بايد اوّلين تفسيری که به ذهنش اومد رو بگه... تاريخ تست و تفسيرش خيلی خيلی پيچيده تر از اينيه که من الان دارم اينجا مينويسم. به هيچ عنوان اينطوری نيست که من مثلاً بگم پروانه ميبينم و يارو روانکاو بگه پروانه يعنی کمبود شخصيت!! اصولاً مشکل اينجور تستها اينه که نميشه واسه يکی که کاری با اين چيزا نداره تعريفشون کرد....خلاصه ميخواستم بگم اين آهنگ رو دوست دارم:)

Schweiz; klein aber fein!!!








اين آخر هفته برای بار چهارم سويس بودم. ايندفه شهر solothum. دارم کم کم عاشق اين کشور می شم. از پنير و ساعت و شکلات و بانک هاش که گذشته اصولاً به قدری کشور ثروتمنديه که نگو!! کل کشور يه وجب هم نميشه...ولی چه يه وجبی!! از طبيعت گرفته تا سطح زندگی مردمش، حرف نداره! مردمش البته کمی خصيص ولی مهمون پسند و گرمن. يه ذرّه بيشتر از هفت ميليون جميعت داره که اونام به چهار زبون مختلف حرف ميزنن. والّاه من هنوز درست و حسابی نفهميدم اين يه مشت آدم که زبون همديگه رو هم نمی فهمن چه جوری تصميم گرفتن خودشونو از اروپا جدا کنن و به خودشون بنا زن که نه پولشون، نه قانوناشون، نه ارتششون، نه کوفتشون به اروپا ميخوره؟!

to be continued...

Monday, September 11, 2006

saturday 2. of sep 06



بنده قبل از عقد اسلامی





دخترها دلشون ميخواست روسری سرشون کنن ببينن چه جوريه!






من که مست بودم، فرد هم که عربی نمی فهميد.





چلو کباب سلطانی هم بر بدن زديم





تو خونه چند تا بازی کرديم. يکيش اين بود که پسرها با چشم بسته لباس دخترونه بپوشن. کلّی خنديديم...جاتون خالی.







راستی واسه چی قران ميدن دست آدم؟!


به خدا من هيچوقت نميخواستم عروسی کنم! تا حالا يه بار اوايل May تو دانمارک عروسی کرديم. يه مهمونی فرداش با دوستهای آلمانم داشتم، دو هفته بعدش تو san diego مهمونی با دوستهای fred کرديم، الان هم عقد اسلامی، مامان بابا دارن واسه يه مهمونی تو ايران نقشه ميکشن... والّاه نمی دونم اين عروسی کردنمون بلاخره کی تموم ميشه!

Friday, September 01, 2006

برگه ها داستان زندگيمو به يادم ميارن

گاهی يه برگه يه جا تو کتابی، دفتری پيدا ميکنم و ميخونمش و نميدونم کی و به چه مناسبت نوشتم. خونم پر از اينجور نوشته هاست که هر از گاهی پيدا ميشن و هر از گاهی نه.

بعد ميخونيش و تعجّب می کنی و از خودت می پرسی "واقعاً؟". به اين ميگن سفر به گذشته. بعد قضاوت ميکنی.

من با اين برگه ها رشد کردم. اگه اين برگه ها نبودن اين نمی شدم.

چرا تو بلاگم مينويسم؟ چون جزوی از منه. چون هرچه کردم، هر فکری که داشتم و هرچه ديدم منو شکل داده.

به همه شون افتخار ميکنم. به تمام افکارم، به لحظه لحظه ی زندگيم افتخار ميکنم. به اونی که الان هستم افتخار ميکنم.