Tuesday, June 19, 2007

بابام و پسرهای ديگه تو زندگيم

داشتيم تو mtv يه برنامه نگاه ميکرديم که يه خانواده ايی به دختر 16 ساله شون اجازه نميدادن پسری دعوت کنه پيشش که با fred حرف اين مثعله شد. برام عجيب بود که ما تا حالا در مورد اوّلين برخوردهای بابام با fred حرف نزده بوديم.

بابای من، يه آدم خانواده دار که با تمام دنياديده گيش تو اين مثئله بخصوص خيلی ترک بود به شکل باورنکردنيی يه asshol ا به تمام معنا بود با تمام پسرهايی که من باهاشون ارتباط داشتم. منهای اينکه اصولاً دوست پسر داشتن تو خونه مون tabu بود، 19 سالم که بود و دانشجو که بودم تمام تلاشهای من برای آشنا کردن آشناهای پسرم با بابام هم بر باد ميرفت....دير ديرش وقتی پسری بهم زنگ ميزد و بابا با "اوهوم" بمدل "مرتيکه چه فکری ميکنی؟ که همينطوری ميتونی اينجا زنگ بزنی و بگی ميخوای با دخترم حرف بزنی؟" گوشی رو با عصبانيت و بدون خداحافظی به من ميداد و گوشاشو تيز ميکرد که من چی ميگم و بعدش پدرم رو درميورد. تلفن کردنم که چند دقيقه طول ميکشيد، مييومد داد ميزد "بسّه ديگه! چقدر تلفن ميکنی؟" چقدر منو کوچيک ميکرد! چه کار سختی بود اون معضرتخواهی کردن که "ببخش بابام امروز يذره فلان و بهمان". عجيبه که اجازه داشتم اون آخريها يه چند بار مهمونی بگيرم و پسر دعوت کنم ولی قبلش باهاشون نميشد حرف بزنم! چه فکری ميکرده؟!

داشتم برا fred تعريف ميکردم که يکی از دوستان خيلی خوبم رو - که خونه اش پاتق بود و خودش آدم مورد توجّه و احترام همه بچه ها - دعوت کرده بودم يه بار خونه که يه قهوه بخوريم. چون آدم خيلی مامان-بابا-پسندی بود و من ميدونستم حتماً پيش ميياد که برم خونه اش مهمونی و چون هميشه قبل از هر مهمونی بايد به ننه-بابام جدد و آباد صاحب مهمونی رو معرّفی ميکردم، فکر کرده بودم بهتره با مامان-بابا آشناش کنم که راحت باشم. يادمه بابا تازه از سر کار اومده بود و داشت تو آشپزخونه غذا ميخورد که Mr.x اومد. بابا رو که ديد با احترام بهش سلام کرد و خواست دست بده... بابا که رون مرغ تو دستش بود يه سر تا پا نگاهی به يارو انداخت و با کمال بی ادبی با دهن پر يه "هن"ی از خودش داد و باز مشغول چپوندن گوشت تو دهنش شد. ((... من عاشق بابامم!..ولی هر پدر و مادری اشتباهاتی ميکنه. ما هر کدوممون حتماً داستانهايی از پدر و مادرهامون تو ذهنمون داريم که اگه با احساس واقعيمون بيان کنيم، بغرنج به نظر ميرسه. حالا من فقط دارم يه همچين داستانی تعريف ميکنم. اينکه من عاشق مادر و پدرم هستمو به داشتن يه همچين مامان و بابای گلی افتخار ميکنم is out of question !..و غيره)) خلاصه مامانم از تو اتاق اومد بيرون و با يه لبخند سطحی -که از بس سطحی و بيمزّه بود همون بهتر که اصلاً لبخندی تحويل نميداد- يه سلامی به طرف يارو پرت کرد و نشست تو آشپزخونه جلو بابا. Mr.x قهوه اش رو "کوفت" کرد و بعد از 20 دقيقه رفت و ديگه تو هيچ برنامه و مهمونيی نيومد خونه ما. اين هم از آشنا کردن خوانواده ام با يه دوست معموليم. -البته بماند اينکه چه مزخرفاتی راجع به يارو شنيدم بعدش.

مامانم بيشتر ميگفت "ميدونی که بابات چه جوريه؟" منظورش اين بود که همينه که هست. بزرگتر که شدم فکر ميکردم خانوم خير سرت مدرن و emanzipiert من بچه تو هم هستم. اگه فکر ميکنی شوهرت در يه موردی اشتباه ميکنه جلوش وايسا! بگو مخالفی! حرف حقوق زنان زدن ولی اصولاً آسونتر از از زندگی خود شروع کردن و عمل کردنه. از اين خانومهای عاشق حرف دفاع از حقوق زنان زدن پرن تو ايران. خودشون.. بگذريم..

مامان و بابام نه تنها به پسرهای آشنام شانس نشون دادن شخصيت خودشون رو ندادن، بلکه بيدليل هم لگدمالشون کردن و من رو هم کوچيک کردن..خيلی کوچيک. مسخره نبود که من ادای مدرن بودن دربيارم ولی به پسرهای دورم بگم زنگ زدين، مامان اينا برداشتنن گوشی رو قطع کنين؟؟ احمقانه ترين بود!!!

در مورد نگيسا قضيه فرق کرد. تو اين چيزا آزاد بود. نگيسا حتّی يه خط تلفن واسه خودش داشت...من زمان خودم اينو در رويا هم نميديدم! مامان-بابا هم هم مسن تر شده بودن و حوصله نداشتن، هم همه قانونهای احمقانه شون رو رو من امتحان کرده بودن و ياد گرفته بودن.

من marburg زندگی ميکردم و بابا برا سفر کوتاه دو روزه آی پيش من بود که با fred آشنا شد. fred از frankfurt يک ساعت اومده بود marburg که با بابا آشنا بشه و من با اونها و Laura -که ازش خواهش کرده بودم منو تنها نذاره بينشون- رفتيم يجا شام. برخورد بابا با fred -همونتر که انتظار ميرفت- خيلی توهين آميز بود. سر ميز همش با Laura حرف ميزد و يک بار هم تو صورت fred نگاه نکرد. من ديگه هيچوقت از fred در موردش نپرسيدم ولی مطمعنّم که اون شبو هيچ وقت فراموش نکرد. fred و بابا با هم خيلی خوبن الان. برا هم email مينويسن، هميديگه رو که ميبينن از کار و سياست حرف ميزنن، با هم تلفن-بازی ميکنن و کمی قربون صدقه هم ميرن، tequilla ميخورن و حرف خوانواده و منو ميزنن. من هم با اين اوضاع حال ميکنم...ولی مطمعنم که نه تنها اون يه شب کذائی بلکه دو بار بعدش از ذهن fred پاک نشده..از ذهن بابا؟! هوم.. بابا احتمالاً اگه زمان رو برگردونيم به همون شکل ازم مواظبت خواهد کرد.. مثل يه مدل نشون دادن عشق کشکی.. يه مدل عشق خرکی!

اگه اشتباه نکنم بيشتر از يک سال و نيم پيش بود که fred از بابام خواستگاری کرد.. بدون اينکه من چای سرو کنم و يه خاله ايی ابرو بالا بندازه و خوانواده دوماد شيرينی بيارن و بحث مهريه بشه. fred از بابا خواسته بود باهم برن پياده روی. وقتی برگشتن بابا منو بغل کرد و بوسيد. چشماش برق ميزد ولی بعد از چند دقيقه فقط نگرانی تو چهره اش ميديدم. بابا اون شب نخوابيد. من حدسش رو زده بودم چون fred چند هفته قبلش يه سؤالاهايی کرده بود که اين چيزا تو فرهنگ ما چه جوريه و اينا. من با تعجّب ازش پرسيده بودم مگه ميخواد باهام عروسی کنه، جواب داده بود "الان نه" من هم گفته بودم من هنوز کوچولوم و مظوع عوض شده بود. تا اون روز راه پيمايی مشهور هم fred هنوز از من نپرسيده بود ميخوام با هم عروسی کنيم يا نه چون اوّل ميخواست از بابام بپرسه که آيا اجازه داره اين سؤال رو از من بکنه يا نه. بعدها fred تعريف کرد که بابا راجع به خوانواده و اين چيزا سخنرانی کرده بوده و آره گفته بود. ...قربون همون خواستگاريهای سنّتی رو برم که عروس ميتونه يجا قائم شه و يواشکی حرفها رو گوش کنه! تازه بعد از اين روز بابا شروع کرد و fred رو جدّی گرفت. زمان لازم بود تا ارتباطشون مثل الان بشه، ولی خوشحالم که انقدر خوبه.


to be continued..

5 Comments:

Blogger Nana said...

alan sare kelasam,
vali that was funny. irnoic some how.
how we are all the same!
bezar badan sare vaght ye comente por ab o tab mizaram!

Wednesday, 20 June, 2007  
Blogger one view said...

akh joon! montazere an o tab am;)

Thursday, 21 June, 2007  
Blogger Hamaad Djamshidi said...

جالب بود. صداقت و صراحت داستانت رو می گم. و البته اینکه نوشته ات دریچه ای شد که حرفهای ناگفته بعضی از دوستان خودم رو بفهمم. (شاید. احتمالا. لابد. نمی دونم.)

خیلی دوست دارم بدونم که شیرین ما چی داره برا تعریف کردن. آخه تو خونه ما این شیرین و پویا بودن که اول آستین بالا زدن و دوست دخترها و دوست پسرهاشون رو به مامان و بابا معرفی کردند. تا جایی که به خاطر می یارم اون ها همیشه این بخت بلند رو داشته اند.

به طرز غریب، غم انگیز و درد آوری تعدادی از دوست های من علاقه مند بودند که رابطه مون نسبتا "مخفی" بمونه. خودمون رو خر می کردیم البته. خواسته شون برام محترم و هم زمان درد آور بود. انگار که دارن بهم می گن "از بودن با تو خجالت می کشیم و می خوایم شرممون رو پنهان بکنیم." شاید من خنگ بودم، ولی هیچ موقع نتونستم این مخفی کاریشون رو به پای مادرها و پدرهاشون بذارم.

نمی دونم. شاید باید می ذاشتم. نمی خوام در حق کسی بی انصافی کرده باشم

Sunday, 24 June, 2007  
Blogger Hamaad Djamshidi said...

بذار یه اعترافی بکنم. "از باز خونی نوشته ام به خشم آمده ام." احتمالا از دست خودم، که در زمان، خواسته به حق خودم رو به صراحت و اونطور که شاید و باید باید با کسیکه قرار بوده نزدیکترینم باشه، در میون نذاشته ام.

خشمی که می بایست در زمان بروز می دادم و ندادم

Sunday, 24 June, 2007  
Blogger one view said...

hamaad,
kaamelan hesse un moghet ro mifahmam.in hess ro ye bf e unmoghe am daasht o azash gheire mostaghim harf shode bud.
vali dalil e dokhtarhaa ro ham be khaatere khaanevaade mifahmam.
hamin. dige nemidunam chi begam. che midunam.
shayad in chizaaye tabiii -be ghole maa "azaadihaa"- ke dokhtar o pesar e man tu khaareje khaahand-daasht ye dalil baashe baraa khoshhaalie man ke tu in ozaae iran baar nakhaahand-umad.

Thursday, 28 June, 2007  

Post a Comment

<< Home