Wednesday, February 28, 2007

!!الکی

ديدين آدم گاهی غم و غصه نداره زورکی ميخواد داشته باشه؟
ديدين آدم گاهی غم و غصه داره الکی ميخوام بگه نداره؟
ديدن بعضی ها بين اوّلی و دوّمی مونن......چون با خودشون صادق نيستن؟
***
کاش همه آدمهای دنيا گربه داشتن. ديگه هيچکی تنها نبود. ديگه هيچکی نه خودش قهر نبود. ديگه هيچکی نا آروم نبود. همه جا پر از عشق ميشد!
***
تازه بايد دوش هم بگيرم و فردا هم تکليف اين مثائل اداريم رو هم هل کنم!
***
lolita
رو دارم ميخونم. تا حالاشو که خيلی دوست دارم. نگيسا يه چيزی راجع به يه کتاب فارسی تو اين مايه گفت، گوش نکردم درست و حسابی.
***
.. وقتش نرسيده! سر موقع اش ميفهمه! بيشتر چيز ها وقت دارن. مثل صبح که ساعت زنگ ميزنه. وقتش ميرسه!

Saturday, February 17, 2007

سه شخص

شخص 1: شبه. تاريک شد باز. تاريک.
شخص 2: چرا؟ حالت گرفته؟
شخص 3: امروز من هم حالم گرفته بود.
شخص 1: کلّم پره. پره. پره.
شخص 2: ميدونی چرا پره! نميخای بگی!
شخص 3: آدم گاهی خودشو تو جمله هاش، پشت کلمه هاش قائم ميکنه. چه خوب که اين امکان هست. بهتره تو بلاگت قائم بشی تا تو خودت!
شخص 1: من مامان مامانمم!
شخص 2: آهان پس قضيه مامانته... ياد زمان نوجوانی افتادی يا قضيه من-بزرگ-شدمه؟
شخص 3: من هم مامانمو خيلی خيلی دوست دارم!
شخص 1: خواهرم بهم احتياج داره. بابام بهم احتياج داره. من هستم.
شخص 2: مشکلت چيه؟
شخص 3: بودن قشنگه!
شخص 1: خواب ديدم بعد از يه سوارکاری خيلی طولانی اسبم خوابيد زير آب تو رودخونه کنار پام. خسته بود. خيلی خسته بود. چشمامو که باز کردم اوّلين چيزی که تو ذهنم اومد اون حرف کيمياگر به پسره بود که نميدونم ميگفت شتر کلک ميزنه، هی ميره و ميره بعد يهو ميافته ميميره. اسب بخر برا گذر از صحرا که صادقه. خسته ميشه، وايميسته، آب و غذا ميخوره بعد سرحاله. به اسب ميشه اعتماد کرد.
شخص 2: اسبه خودت بودی؟
شخص 3: آب شفا بخش ترينه. پاک ميکنه. آرامش ميده.
شخص 1: دلم ينجه ميخواد!
شخص 2: مگه تا حالا خوردی؟!
شخص 3: من هم کيمياگر رو چند ماه پيش باز خوندم.
شخص 1: فکر ميکنم اگه سرنوشت وجود داره، مال من "از خود دادن" ه.
شخص 2: با "دادن" ش حال ميکنم. در مورد "از خود"ش فکر ميکنم.
شخص 3: اگه.. اگه.. اگه.. اگه.. ميدونيد جوابم به اين حرف چقدر فرق ميکرد اگه همين الان روانشناسی کوفت به جای زهرمار به کار ميبردم؟
شخص 1: تاريکه. خوابم ميآد.
شخص 2: چی تاريکه؟ آسمون؟ اتاق؟ کمد؟ زندگيت؟
شخص 3: گاهی پر رنگ ترين ها بی اهميت ترين هان.

Thursday, February 08, 2007

خواب

يه مردی بود. قيافش يادم رفته. بهم نگاه ميکرد. ميخواست به ناخوداگاهم دسترسی پيدا کنه. من فاتحه ميخوندم و سعی ميکردم تمام تمرکزم رو جلب تک تک کلمات متنش کنم، حسّشون کنم. حواسم که ميخواست بره به طرف مرده تموم انژيم رو جم ميکردم که رو متن فاتحه تمرکز کنم. اين تنها راهی بود که جلوی نفوز اون رو به ناخوداگاهم ميگرفت!! 20-30 دفعه پشت سر هم خوندمش که مرده نتونه وارد ناخوداگاهم بشه!!

صبح imis پرسيد : "نسيم تو چته اين روز ها؟ حواست نيست. انگار پری. پر از فکر و نگرانی. عوض شدی. آروم نيستی. تو هولی. چته؟"