Tuesday, November 28, 2006

گربه ها


هر از گاهی اگه به خودت فکر نکنی باختی. از همه نظر باختی. اگه به خودت فکر نکنی نه تنها زندگيت پيش نميره بلکه بر خلاف اون چيزی که فکر ميکنی کمکی هم نميتونی واسه کسی باشی. وقتی کسی رو ميشه درمون کرد که خودت سالم باشی. قويترين آدمهام بايد يه جا غمشون رو خالی کنن. برن بشينن دم آب و حرفشون و نگرنيشون رو بدن به آب که باخودش ببره. من عاشق آبم. آب پاکم ميکنه. آب شفابخشترين سنگ صبوره. با لطافتش دستمال به دست ميگيره و مغزم رو گردگيری ميکنه. مثل وقتيه که ميز کارم و کتابام رو جم و جور ميکنم. مثل وقتيه که افکارم رو جا به جا ميکنم. به جفتشون احتياج دارم. به مرتّب کردن خونه فکرم و شست و شوی ذهنم.

برا ايرونيها حيوون حيوونه...نه نه برا خيليها حيوون حيوونه. چرا از گربه هام بگم واسه يکی که فهمش رو نداره؟ مگه خودت حرفت رو قط نميکنی وقتی ميبينی طرف صحبت فهم درک اونچه که ميگی رو نداره؟ ممکنه يه لبخند بزنی. ممکنه فکر کنی "حيف!". ممکنه باورت نشه طرف از اينجا به بعد...به اين زودی ديوار کشيده تو مخش. ممکنه باز تلاش کنی بفهمونی. ولی فقط اذيت ميشی. فقط خودتی که اذيت ميشی. ولش کن. قبولش کن.

آرامشی که گربه هام بهم ميدن رو هيچ آدمی نداده بهم. عشقی که گربه هام بهم ميدن رو نميدونم با چی مقايسه کنم. - چقدر از مقايسه، اين تنهاترين معيارمون متنفّرم!- زيباتريم موسيقی تو گوشم صدای رضايت گربه هامه...که حتّی اسم فارسی هم نداره!!!



Thursday, November 09, 2006

مشکل

ببين يه چيزی بگم که نميخوام بگم چون اگه بگم خيلی خنگم! ولی مشکل اينه که اگه نگم هم چون بهش فکر ميکنم خودم ميفهمم که خنگم فقط بقيه نميفهمن. حالا ولی به اين نتيجه رسيدم که بهتره بگمش چون چه اينوری چه اونوری خنگم و تهش يکيه و بهتره بيخيال impression management بشم که شايد از خنگيم کم بشه:

من الان يه مدت چند هفته ست که از اين برچسب های فارسی زدم به keyboard م. ولی نمی دونم چه جوری comment فارسی واسه بقيه بذارم؟! يا اصولاً فارسی يه جا بنويسم. يه چند بار سعی کردم يه چيزايی dl کنم ولی همه تلاشهام بی ثمر بود. حالا خيره ميشم به اين حروف سفيد و تو دلم ميگم: آخی.

Wednesday, November 08, 2006

آقا يه سوال

"خر تو خر" انگليسيش چی ميشه؟

Sunday, November 05, 2006

بذار خوش باشم با خودم

يه جايی بين ماهيچه های قلبم که قرمزن و در خروش جا داری.
يه جا که يادم ميره ولی هست.
نميخوام ببينمت، از نو بشناسمت، نميخوام ارتباطی تازه.

ميترسم خاطراتم رو خراب کنی. ميترسم يادت پاک بشه.
ميترسم فقط يه غريبه بشی برام،
يه غريبه که حماقت کودکيه با تو بودنم رو به رخم بکشه.

Wednesday, November 01, 2006

ای بابا

باباجون اينی که دستمه بهش نميگن برگ چقندر ميگن حلقه!! خدا رو شکر که هم حلقه نامزديم، هم حلقه عروسيم دستمه. اگه يکيش بود چی ميشد؟! مشکل اينه که اونايی که خيلی آلمانين حلقه دست راستشون ميکنن. آلمانيهای دنيا ديده از بقيه ياد گرفتن حلقه دست چاپشون کنن. اصولاً هم قر و قاطيه هم کسی به فکرش نميرسه اين يه وجب بچه - يعنی بنده - عروسی کرده باشه. بعدشم به حساب اين گذاشته ميشه که خوب کشور جهان سوّم ديگه! "تو ايران همه هم سن تو عروسی بايد کرده باشن نه؟" حالا بيا و توضيح بده که ننه بابای من باهام يه چند ماهی قهر بودن که ميخواستم عروسی کنم چون ميگفتن اوّل بايد دکترام رو بگيرم بعد "از اين حرفا" بزنم. بگذريم.

مشکل اينه که هيچ فرقی نميکنه که با يه پسر جديد يجوری وسط حرف بندازم که "آره اتّفقاً شوهرم فلان" يا يهو بگم "من عروسی کردم" function و عکس العمل يکيه. بعدش اصولاً از ديد پسرها ميميرم! انگار ديگه آدم نيستم يا از باحاليم کم ميشه يا امکان نداره پارتی برم و حال کنم و از اين داستانها... از همه بدتر هم اوناين که ميخوان مثلاً بگن "من حواسم هست که مردی" و دم به دقيقه حال fred رو ميپرسن! باباجون حال کنم ازش حرف ميزنم ولی نرفتيم تو کون هم و زندگی شخصيمون رو فراموش کرديم که! من هم ممکنه حالم خوب يا بد باشه و اين هيچ ربطی به حال fred نداره! استغفرالله!!