Tuesday, January 30, 2007

Ja!









"Katzen wurden in die Welt gesetzt um das Dogma zu widerlegen, alle Dinge seien geschaffen um den Menschen zu dienen." Paul Gray

"Katzen erreichen mühelos, was uns Menschen versagt bleibt: durchs Leben zu gehen, ohne Lärm zu machen." Ernest Hemingway

فقط يکی از باورهام

والّاه.. گاهی تو حرفامون، تو مقايسه هامون، تو انتقادها و تو تفکّراتمون يادمون ميره که آدمها هم، حالا چه خودمون، چه اونايی که داريم راجع بهشون فکر ميکنيم يا حرف ميزنيم هم همه يه قسمتی از اين دنيای نسبی هستن!! هيچ کس نميتونه هميشه همه جوانب رو در نظر بگيره... چون اگه ميشد، اين نکته مطلق ميشد و جمله اوّلم ختشه دار!!

a thought experiment: به يکی فکر کن که اين آخريها يه کاری کرده که اصلاً باهاش حال نکردی. در موردش قضاوت منفی کردی. چه تو خودت، چه به زبون اورديش. فکر هم ميکنی که تو عمراً هيچوقت اين کار رو نميکردی چون "تو اين مدلی نيستی"!

خوب حالا يه خاطره ديگه تو ذهنت بيار: يه کاری که اين اواخر کردی و وقتی بعدش بهش فکر کردی يا در موردش حرف زدی ربطش دادی به situational factors... مثلاً چون خسته و گشنه بودم...چون يارو اين حرکت رو انجام داد... چون عصبانی بودم... چون مست بودم... خلاصه خودت در حالت عادّی اون کار رو انجام نميدادی ولی چون... مجبور شدی!!

خوب حالا بگو ببينم فرق خودت با ديگران چيه که يکی که يه کار نامناسبی ميکنه علتش شخصيت طرفه ولی خودت که يه کاری ميکنی علتش زمين و زمانه و به خود شخص محترمت هيچ ربطی نداره..هان؟؟

"خودش رو به جای کسی گذاشتن" رو تو حرفامون به کار ميبريم و خيلی اوقات هم ممکنه حسش کنيم، ولی درکش وقتی سخت ميشه که اون طرف يه کار نامناسبی که به ما ربط داره کرده باشه... بعد يهو اين جمله يادمون ميره.

من از بخشش و دلسوزی و گذشت حرف نميزنم! من حرفم فهمه. منظورم هم از فهم اينجا يعنی تمام داستان زندگی طرف رو فهميدنه... که به اين کارش کشيده! اگه اينو باور کنيم.. نه اينکه همه رو بفهميم..فقط اينکه بدونيم يارو تمام داستان زندگيش چقدر با مال ما فرق داره کمکمون ميکنه که احتياجی به بخشش و گذشت و قضاوت نباشه.

چيزی که در عين حال بايد بدونيم قدرت انتخابمونه. انتخاب آدمهای دور و برمون که هر کدوم يه داستان زندگی ديگه اي دارن. فقط يه "ميخوام با اين طرف دوست باشم، کار کنم، رفت و آمد داشته باشم يا نه؟"

Tuesday, January 16, 2007

Das Referat

تو قطار در کيف laptop ام رو باز ميکنم که برگه های کنفرانسم رو در بيارم و تا Marburg کمی تمرين کنفرانس دادن کنم که ميبينم laptop ام نيست! "نه! نه! نه! واقعيت نداره! نه! نه! دارم خواب ميبينم!" با ناباوری و اضطراب تموم جيبهای کيفم رو ميگردم. فکر اينکه laptop ام يجوری کوچولو شده و خودشو تو يه جيب جلوی کيفم جا کرده منطقی تر از اينکه نيووردمش به نظرم مياد. ياد اين ميافتم که صبح زيپ کيفم رو باز ديدم و از اون "لحظه" های معروف داشتم که يهو يه چيزی به نظرت ميرسه، نميکنيش و بعداً پدرت در مياد. ديشب که ساعت 12 کيفم رو حاضر کرده بودم درش بسته بود. به فکر Isa ميافتم که ديشب بعد از date اش ساعت 5 صبح مست و پاتيل اومده بود خونه. Fred قفل بزرگ در رو بسته بود و Isa با اينکه کليد داشت در زده بود. هول برم ميداره. "اگه سوار قطار بعدی بشم نيم ساعت ديرتر ميرسم به کلاس" با عصبانيت شماره Isa رو ميگيرم که نيمه خواب گوشی رو برميداره. خودم رو نه ميتونم و نه ميخوام کنترل کنم، داد ميزنم "laptop ام رو از تو کيفم برداشتی؟". صدای Isa که با ناراحتی داره معضرتخواهی ميکنه تو عصبانيت و نگرانيم محو ميشه. وقت گوش دادن به دلايلش رو ندارم. ايندفعه نه!! داد ميزنم "روشنش کن و Powerpoint ام رو mail کن بهم!" تا روشن بشه يه سکوت عجيبی بينمونه. فکر اينو ميکنم که چه جوری تو اون 20 دقيقه تا شروع کلاس هم 30 تا Handout کپی کنم هم تو دانشکده ppt ام رو از mailbox ام... که شوک برم ميداره "نه cd نه USB-Stick نه disket نه هيچ کوفت ديگه ايی همرامه!" حرص ميخورم که برا اوّلين بار تو زندگی academic ام presentation ام رو نفرستادم تو mailbox ام! معمولاً کوتاه ترين و بی اهميت ترين paper ام رو mail ميکنم به خودم...داشتم شروع به فلسفه بافی در مورد "اوّلين بار ها تو زندگی" ميکردم که Isa گفت:"خوب!..در ضمن 10 دقيقه باطری داره! کابل برقش هنوز تو کيفته نه؟" با ترکيبی از هول و عصبانيت سعی ميکنم با دست و پا به Isa توضيح بدم کدوم file منظورمه. بعد از 5 دقيقه صدام بلندتر ميشه. نگاه های مسافرهای قطار هم ديگه برام مهم نيست.

-"بابا..auf dem verdammten Desktop!Die scheiß Datei heisst verflixte Nasim! In scheiß L-tests!eine scheiß verdammte Präsentation!...

خوب چی ميبينی؟.....نه! برو Fredرو بيدار کن!"

صدای قدم های Isa به طرف اتاق خواب: "Fred نسيم پای تلفنه! مهمّه! بيام تو؟ بايد يه چيزی براش پيدا کنی!"

صدای خواب آلوی Fred:"هان؟ چی؟ من خوابم! نه لباس تنم نيست!"

من با عصبانيت: "Isa من وقت لباس پوشيدن اونو ندارم! نيم ساعت ديگه بايد کنفرانس بدم! laptop خاموش ميشه الان! برو تو اتاق لعنتی Fred رو تکون بده پاشه!"

صدای Fred خواب آلو از دور ميآد: "هاااااان؟؟؟ چيه؟"

من با هول داد ميزنم:"گوشی رو بده دستش!"

"چيه؟هان؟ من خوابم." قيافه خواب آلوی Fred ميآد جلو چشمم و فکر ميکنم چه جوری بهش بفهمونم که الان بايد بيدار شه. خودم رو کنترل ميکنم و صدام رو جدّی و آروم. تمام قدرتم رو ميذارم تو صدام:

"Fred! اين خيلی مهمّه! پاشو به حرفم گوش کن! من الان بهت احتياج دارم! بايد يه فايلی... کردی؟"

"نسيم!!! من آخه خواب بودم! دارم نگاه ميکنم ولی چشمام باز نميشه! يه چند دقيقه صبر کن! انقدر هم تو گوشم داد نذن!"

تموم اميدهام بر باد ميره! با اين dominant ايی که Fred حرف ميزد هنوز نفهميده بود قضيه چيه! نميخواستم به اين فکر کنم که چی پيش ميآد اگه اون laptop لعنتی خاموش بشه و من بدون Presentation بمونم. فکر تموم ساعتها و روژايی رو کردم که پاش نشسته بودم. همه جور effect ايی هم گذاشته بودم توش. فکرش لبخند محوی به لبم مياره.

قرار ميذاريم Fred يه search بده.

گوشی رو که قطع ميکنم دلم ميخواد تو قطار گريه کنم. "نه! قوی باش! mach das beste draus! تو می تونی!"

به دانشکده که ميرسم Imis زودتر از کلاسش اومده بيرون منتظرم که USB-Stick ش رو بهم بده.

يه سيگار در ميارم.

Imis با نگرانی:"مگه تو ديرت نشده؟"

-"من به اين يه سيگار احتياج دارم!!" و قوطی رو تعارفش ميکنم.

بعد از کلاس message ا Fred رو ميخونم که نوشته:

"عزيزم! عزيزم! عزيزم! ببخشيد من الان فهميدم قضيه چی بوده! Isa بهم گفت. من اون version اي که گفتی رو لحظه آخر پيدا کردم که laptop خاموش شد. اميدوارم با همون version ايی که فرستادم کارت راه بيافته.ديدم آخری 10 تا slide بيشتر داشت ولی..

Ich glaube an dich! Ich weiß du machst das beste draus!Ich liebe dich!"

Thursday, January 11, 2007

استعداد خدادادی نسيم در محاسبات اقتصادی

روی دوچرخه فکر اين بودم که چرا به جای سفارش دادن اون مجموعه کتاب 10 جلدی 80 يورويی حالا يکی يکی دارم هر جلدش رو برا 10 يورو سفارش ميدم. به کتابخونه که رسيدم باز هيجان ديدن اون همه کتاب برم داشت. فکر کنم مشکل اين بود که کمی طول کشيد تا خانوم مسن سفارشم رو پيدا کنه که من شروع به حرکت به طرف قفسه ها کردم. وقتی گفت "بفرماييد پيداش کردم" با خودم در جنگ بودم:

- "برو مثل يه دختر خوب سفارشتو بگير، پولشو بده و برو خونه!"
-"نميخوام!"
-"پس آخه واسه چی ميشينی پای
pc سه ساعت وقت ميذاری که چی بگيری؟"
-"آخه ببين چه باحاله!"
-"آره ولی فکر پولتو بکن!"
-"خوب از يه چيز ديگه ميذنم!"
-"مثلاً از چی؟! واسه همينشم داری از هزار تا چيز ميزنی!"
-"نه من الان يکی..فقط يه کتاب ديگه ميگيرم که برا يه مدّت داشته باشم."
-"همون بهتر که سفارش رو ميدادم بياد خونه. فوقش 2 يورو بيشتر ميشد."

صدای خودم رو شنيدم که ميگه: "خانوم من اينجا يه چرخی ميزنم، الان ميام!" و فکر چرخ و فلک تو کتابفروشی به لبخندم انداخت.

سوار دوچرخه که ميشدم تو کيفم منهای کتاب سفارشيم، يه کتاب 19 يوريی بود که خيلی وقت بود ميخواستمش و صبر کرده بودم قيمتش از 25 يورو بياد پايين + يه جلد ديگه از اون مجموعه + يه کتاب تازه اومده از اون دختر minister ايرلندی که 2 تا کتاب قبليش رو خوندم و چون تازه اومده تو ebay هم ارزونتر از 17-18 يوروش رو پيدا نکرده بودم... اه! آره! 25 يورو خريدمش!

تو solarium منتظر که نشسته بودم ديدم خانومه يه برگه تبليغ گذاشته تو پلاستيک خريدم که ليست يه سری کتاب رو نوشته که تو اين شعبه برا مدّت کوتاهی 3 تاش 10 يوروه! جلوی خودم رو بدجوری گرفتم که برنگردم کتابفروشيه. حالا همش تو فکر اون 3 تا کتابم از پريروز تا حالا!

Wednesday, January 03, 2007

Wannabe

I am nerdier than 23% of all people. Are you nerdier? Click here to find out!